۱۴ اسفند ۱۴۰۴، ۱۵:۰۰

آخرین النگو، وداع مادر با دخترش در میان انبوه شهدا

آخرین النگو، وداع مادر با دخترش در میان انبوه شهدا

درد دختران میناب و وداع جانسوزشان از صفحه تاریخ پاک نخواهد شد، روزی که یک النگو و چند الگو، مهر پایان‌نامه‌ای باقی ماند.

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب رازدشت: شنبه، ۹ اسفند ماه بود، روزی که تاریخ میناب و تمام ایران را با خون و غمگین‌ترین خاطراتش گره زد.

آسمان شهر ابری و سنگین بود، گویی که نمی‌توانست بار ننگ حمله دشمن را به دوش بکشد و می‌خواست با گریه‌ خود، زمین را شستشو دهد. در مدرسه دخترانه میناب، صدای زنگ ورود هنوز در گوش‌ها می‌پیچید، بوی گچ در فضا پیچیده بود، اما ناگهان همه چیز تغییر کرد.

جنگنده‌های بی‌رحم آمریکا و اسرائیل، که مرزهای انسانیت و اخلاق را درنوردیده بودند، آسمان ایران را به آتش کشیدند. بمب‌هایشان بدون تفکیک، بر سر مدرسه دخترانه فرود آمدند. صدای انفجارها، که از مهیب‌ترین صداهایی بود که کسی شنیده بود، دیوارهای مدرسه را فرو ریخت و روی سر دختران بی‌گناه آوار کرد.

گرد و غبار غلیظی بلند شد که دید را سد کرد و بوی باروت و خاک، جایگزین بوی گچ شد.

ساعاتی بعد، وقتی غبار کمی فرو نشست، صحنه‌ای دلخراش نمایان شد. حیاط مدرسه و کلاس‌ها تبدیل به ویرانه‌ای شده بودند. در میان این ویرانه‌ها، پیکرهای بی جان دختران و معلمان به پرواز درآمده بودند، یکی یکی در حال بیرون آوردن بودند. خانواده‌ها با چشمانی گریان و قلب‌هایی لرزان، به سمت مدرسه هجوم آورده بودند. مادران با پیراهن‌های پاره و پدران با چهره‌های سیاه، دنبال دختران‌شان می‌گشتند. هر کدام به دنبال نشانه‌ای بودند تا فرزند دلبندشان را از میان این انبوه غم و مصیبت شناسایی کنند.

در میان آن همه جنازه، که چهره‌های بسیاری‌شان آسیب دیده بود یا با خاک و خون پوشیده شده بود، تشخیص دختران از یکدیگر کار بسیار دشواری بود. فریادهای مادران در فضا می‌پیچید: «مریم کجایی؟... سارا... دخترم...» اما پاسخی جز سکوت سنگین ویرانه‌ها نبود.

آخرین النگو، وداع مادر با دخترش در میان انبوه شهدا

ناگهان، چشم یکی از امدادگران به جسمی کوچک افتاد که در گوشه‌ای از حیاط، زیر آوار مانده بود. یک دانش‌آموز دختر که به آرامی خوابیده بود، گویی که خستگی‌های درس و مشق را به جا آورده است. اما او تنها نبود. در دست کوچک و لرزان اما گره‌کرده‌ او، چند یادگاری فشرده شده بود. آن‌ها تنها چیزی بودند که او در آخرین لحظات زندگی، محکم در دست گرفته بود؛ نمادهایی از ایمان و عشق به اهل بیت که تا آخرین نفس همراهش بودند.

اما این تنها نشانه نبود. روی پارچه‌ سفیدی که با احترام روی جنازه این دانش‌آموز کشیده شده بود، با خطی درهم و خونین یا شاید با خودکاری که یکی از امدادگران برای شناسایی نوشته بود، جمله‌ای حک شده بود: «دختری با یک دست النگو به دست.»

این جمله، مثل فانوسی در تاریکی شب، راه را برای مادر داغداری روشن کرد. مادری که ساعت‌ها در میان اجساد می‌گشت و چشمانش از گریه کور شده بود. وقتی به آن جنازه رسید، نگاهش به دست کوچک دخترک افتاد. در میان آن همه خاک و غبار، النگویی می‌درخشید که سال‌ها قبل به عنوان هدیه تولد به دخترش داده بود. همان النگو که همیشه می‌گفت: مادر، این را تا وقتی زنده‌ام از دستم درنمی‌آورم.

مادر با فریادی از جا برخاست و خود را روی آن جنازه انداخت. «دخترم! این النگو، این دست... این زهرای من است.» او دخترش را شناخت. دختری که در میان وحشت بمباران آمریکا و اسرائیل، فراموش نکرده بود که الگوهایش را محکم در دست بگیرد و حالا با همان النگو، به آغوش مادر بازگشته بود؛ نه زنده، بلکه به عنوان شهیدی که خونش کفن مدرسه شده بود.

شنبه ۹ اسفند، دیگر فقط یک تاریخ در تقویم نبود؛ روزی بود که در مدرسه دخترانه میناب، یک النگو و چند الگو، مهر پایان‌نامه‌ای از ایستادگی و مظلومیت را رقم زدند.

کد خبر 6765920

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha