خبرگزاری مهر- گروه استانها: فاطمه بازگیر* خواستیم پیاده برویم اما «نکند دیر بشود» وجودم را میخورد. ماشین گرفتیم و در خیابان بالای میدان، پیاده شدیم. سیاهی جمعیت از دور هم معلوم بود.
میدوید؛ خانمی مسنتر در جلوی ما. همان چیزی که در وجود ما میجوشید، در وجود او هم هیاهو میکرد. من هم قدمها را تندتر برداشتم. پایم به میدان رسید.
آوای خشمگین مردم، میدان را برداشته بود. فریادهای بلند خشمآلود از حنجرههای گرفته به آسمان میرفت. با لباسهای رنگین محلی، تفنگ در دست داشتند. تفنگها بالا میرفت تا بدانند «تفنگ پدری» هنوز اینجاست.
عاشورایی که وعده دادی و تو را از ما گرفت، حقیقت داشت.
چهار روز از نبودنت میگذرد و خونت دنیا را بیدار کرده است. چهار روز از نبودنت میگذرد اما عجیب است؛ بودنت بیش از نبودنت به چشم میآید. میدان، یک عاشورا بود؛ زیر بنری مشکی که حالا لبخند همیشگیات را قاب گرفته، سینهزدنها تمامی نداشت. شعارها هم تمام نمیشد. اگر مداح دست برمیداشت، زن کنارم الله اکبر میگفت و دَم برمیداشتیم.
مشت بود که مردم با لبهای خشک و زبان روزه نثار کودکخواران میکردند. پیر بود؛ جوان بود؛ شیرخوار بود؛ بیحجاب بود؛ با حجاب بود؛ یک شهر آنجا بود!
میانه مشتها، روایتی از آینده هم جریان داشت؛ سالهای دور این سرزمین دیده میشد.
خیال میکردم نسلهای بعد، تو را نشناسند، نفهمند و اشتباه بروند؛
اما آقاجان!
یا نه! شهید جانم!
خیالت راحت باشد.
سیل جمعیت کودکانی که آینده ایرانت را در دست دارند خیابانها را برداشته بود.
مشتهای گره کردهشان همگام با صدای ما مرگ بر آنها میفرستاد، همانطور که مرگ را هدیه سرزمین هایشان کردهایم. سربازانت، روزه را با ریختن خون یزیدیهای زمانه باز میکنند.
خیالت راحت باشد شهید جانم!
آیندهداران سرزمینت بر دوش پدران و در آغوش مادران، پرچم ایرانت را بلند کردهاند. کوچکند، اما خواهند پرسید از قصه خیبر و خیبرشکنی که لبخندش در بنر میدان نمایان است. چشمان کوچکشان، گویهای شیشهای پیشگویی بود و در آن تنها یک چیز پیدا: «پرچمی را که بابا داده زمین نخواهیم گذاشت!»
*نویسنده و فعال رسانه


نظر شما