خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زینب رازدشت: سکوت سنگینی که پس از آن انفجار مهیب بر محله سایه افکنده بود، وحشتناکتر از خود صدای انفجار بود. گرد و غبار غلیظی که هنوز در هوا معلق بود، نفس را در سینهها حبس میکرد. همسایههایی که در خانههای مجاور زنده مانده بودند، با وحشت و لرز، خود را به بیرون کشیدند. صدای فریادهای «یا حسین» و «یا علی» با هم آمیخته شد و به آسمان بلند شد. اما در میان آن همه هیاهو، خانه علیاکبر، دیگر چیزی جز یک کوه از خاک و آهنپاره نبود.
تیمهای امداد و نجات با دستهای خالی و تجهیزات ساده، خود را به محل رساندند. مردان جوان آوار را کنار میزدند. امید، در دل آنها مثل شمعی در طوفان سوسو میزد. شاید زنده باشند؛ شاید یک معجزه رخ دهد؛ اما وقتی لایههای آخر آزار کنار رفت، حقیقتی تلخ و جانکاه، همه را ناامید کرد.
آنچه دیده شد، صحنهای بود که هر انسان آزادهای را به خاک سیاه مینشاند. علیاکبر، پدر دلسوز، همچنان در حالی که کمر خم کرده بود، خود را روی فرزندش و همسرش فاطمه انداخته بود. او تبدیل به سپری شده بود که در برابر تکههای سیمان و آهن، جان عزیزانش را حفظ کرد. بشری، آن دختربچه معصوم، در آغوش مادرش خوابیده بود؛ انگار که فقط یک خواب عصرانه بوده و قرار است بزودی بیدار شود، اما سکوت مطلق آنها، فریاد میزد که دیگر خبری از بیداری نیست.
در آن میان، جسم کوچکی توجه یکی از امدادگران را جلب کرد. یک دفترچه نقاشی که از زیر آوار بیرون افتاده بود و کمی خاک روی آن ریخته بود. صفحات آن را که ورق زدند، نقاشیهایی از کودکانی دیدند که زیر آسمان آبی، در حال بازی کردن بودند. در یکی از صفحات، نقاشی از یک خانواده چهار نفره بود که دور یک سفره نشسته بودند و زیر آن با خط درشت کودکانه نوشته بود؛ «خانواده من». این دفترچه، تنها یادگاری بود که از رویاهای ناتمام آنها باقی مانده بود؛ رویاهایی که با یک بمب، به خاک و خون کشیده شد.
در همان ساعات، در کاخ سفید و اتاقهای شیشهای و مجلل تصمیمگیری، مقامات آمریکایی مشغول بررسی نقشههای خود بودند. آنها با انگشتان خود روی نقشه ایران خط میکشیدند و اهداف «استراتژیک» را انتخاب میکردند. برای آنها، این خانه کوچک در جنوب تهران، تنها یک نقطه روی نقشه بود یا شاید یک «آسیب جانبی» که در گزارشهای رسمی با یک جمله خشک و بیروح خط میخورد؛ «ما متاسفیم که غیرنظامیان آسیب دیدند.» اما آنها هرگز نمیدیدند که آن نقطه روی نقشه، دنیای علیاکبر بود. آنها نمیفهمیدند که آن «آسیب جانبی»، یعنی پدر شدن بدون پدر برای هیچکس، مادر شدن بدون مادر، و یتیم شدن کودکانی که هنوز معنای مرگ را نمیدانستند.
رسانههای بیگانه با وقاحت تمام، تصاویر ویرانی را پخش میکردند اما تحلیلگرانشان با چهرههایی آرام و بیاحساس، از «تغییر رفتار جمهوری اسلامی» و «فشار بر حاکمیت» صحبت میکردند. آنها فراموش کرده بودند که فشار بر حاکمیت، وقتی با خون مردم بیگناه ترکیب میشود، نه تنها حاکمیت را نمیشکند، بلکه ایمان و مقاومت مردم را صدچندان میکند.
ترامپ در سخنرانیهایش مدام تکرار میکرد ما به دنبال تغییر رژیم هستیم، نه کشتن مردم؛ اما واقعیت کوچههای تهران چیز دیگری میگفت. واقعیت این بود که موشکهای آنها چشمهای بینا را کور نمیکرد، بلکه قلبهای بیدار را هدف میگرفت.
چند روز بعد، مراسم تشییع پیکر این خانواده برگزار شد. جمعیتی عظیم از مردم، با چشمانی گریان و قلبهایی آکنده از خشم و اندوه، در خیابانها حضور یافتند. شعارها مرز را درنوردیده بود. مردم فریاد میزدند که این جنایتها، آنها را از نظام و انسانیتشان دور نخواهد کرد. سردر گور جدید آنها، با شعاری که خود علیاکبر عاشقش بود، مزین شد؛ ما مرگ را با شمشیر میخریم، هرگز ذلت را با نان نمیخریم.
این واقعه، تنها یک حادثه تلخ در تاریخ طولانی دفاع مقدس این مرز و بوم نیست، بلکه نمادی از پایداری و ایثار است. داستانی که نسل به نسل نقل خواهد شد تا یادمان نرود که دشمن چه زمانی ادعای دوستی داشت و چه زمانی خنجر از پشت زد.
خون این خانواده و هزاران خانواده دیگر که قربانی توهمات قدرت طلبان جهان شدند، ضامن بقای این انقلاب و این مرز و بوم خواهد بود. در دل آن آوارها، اگرچه جسمها نابود شد، اما روحی آزاده و مقاوم متولد شد که تا ابد در تاریخ این سرزمین طنینانداز خواهد بود.



نظر شما