یادداشت مهمان- احمد ناطقی؛ در حیرت رازی عجیب غوطه میخورم؛ که منطقِ جاریِ عالم را در حیرت فرو برده است. در میانِ زمزمههای سوگ و اشک بر فقدانِ آقا و مولایم، رهبری بی بدلیل شهید حضرت آیتالله العظمی خامنهای، عزیزی که با تیغ یزیدیان زمان از این مُلک رخت بربست، در مقابل حقیقتی ایستادهام که با هر یاد و هر نقشِ نورانیاش، نه اندوهِ فراق، که خلسهای از حضور بر جانم سایه میافکند.
این چه سحری است که روحِ کبیرش، آرمیده در ملکوتِ اعلی، در جهانِ خاکی با من سخن میگوید و حضورش را حیاتبخش میسازد؟ نه میل به انکار، که ادراکِ محض، شهادتِ این حقیقت را در مرتبهای برتر از معنا به من نمایانده است.من در برابرِ این آرامشِ عجیب، خود را سرگشته مییابم. در جایی که باید فریادِ رها شدن و ضجه دلتنگی سر دهم، سکوتی ژرف حکمفرماست؛ این آرامش، نه انکار داغ است که غرق شدن در دریای حضورِ نابِ کسی است که زندگیاش در قاموس عشق مُهر شده است؛ حضوری که از پسِ حجابِ غیبت، همچنان ساری و ساطع است.
پیش از این، کلامِ «شهیدان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند» با اشک و حسرتی دور از دسترس میپذیرفتم. گویی این حقیقتِ قرآنی، تنها موعظهای الهی بود و دلم باور داشت که آنها در عالمِ دیگری به سر میبرند.
اما … حال که محبوبِ ما به شهادت رسید، چرا نه تنها اشک نمیریزم، بلکه در عمق جانم، حسی بیمانندی جاری است؟ گویی آن کلامِ قدسی، از یک «باورِ تعبّدی» به یک «درکِ شهودی» بدل شده است. اکنون دیگر نمیگویم او روزی میخورد؛ بلکه حس میکنم او اینجاست و من این حضورِ زنده را در کنار او به جد و حقیقی درک میکنم.
اینکه میگویم «زنده است»، دیگر تکرارِ کلام نیست؛ یک تجربه زنده است. هرگاه تصویرش بر بومِ ذهنم نقش میبندد، نه با جسدی مقدس، که با یک «حقیقتِ زنده» روبرو هستم. گویی پرده غیبت، برای آشکار ساختن حضوری عمیقتر، به کنار رفته است.
با آرامشِی غریب و خلسه بیکران، در حضورِ تجربه تئوری شهادت ایستادهام. خداوند اینبار حقیقت را نه به زبانِ قول، که به زبانِ حال، در جانم مکشوف فرمود، آقا و مولایم و رهبرم حضرت آیتالله العظمی خامنهای زندهتر از همیشه، در قلبِ و روح من جاری است.
این اعتراف، تجلی وجدان است به اینکه گاه حقیقت، از زبان میگذرد و در جان جا میگیرد.


نظر شما