خبرگزاری مهر - مجله مهر: بیتی از شیخ اجل [سعدیا حب وطن گرچه حدیثیست شریف… نتوان مرد به خفت که من اینجا زادم] را زمزمه میکردم و در راه رسیدن به دختران ایران بودم.
میدان ولیعصر پر شده بود از صدا. صدای کف زدنها و خندههای کوتاه، با صدای قدمها و زمزمههای مردم که در هم آمیخته شده بود، مثل موجی که آرام و پرقدرت از یک سمت میدان به سمت دیگر در حرکت بود. خانوادهها، کودکان، جوانان با چهرههای مصمم و نوجوانان با نگاههای مشتاق، همه آمده بودند تا حضورشان را نشان دهند؛ حضور برای خاکی که نشانهای از خانه است.
در میان این جمعیت، لحظهای بود که معنا از سطح یک تجمع یا هر عنوانی که برایش نام گذاشتند «استقبال» فراتر میرفت؛ جایی که نگاهها به هم گره میخورد و انتظارات کوتاهتر میشد. حضور دخترانی که نامشان با زمین فوتبال گره خورده، حالا در میان مردم، شکل دیگری از غرور را زنده میکرد. آنها با عنوان ورزشکار حاضر نبودند بلکه نشانهای بودند از ایستادن، از انتخاب کردن در لحظهای که میشد جا زد. همین همقدمیشان با مردم، همین ایستادن شانهبهشانه با مردم میهنشان، حسی را در دل جمعیت بیدار میکرد که از جنس پیروزی در یک بازی نبود؛ چون از جنس تعلق بود، تعلق به وطن. انگار هر حس حضور هر فرد این جمله را بیصدا تکرار میکرد: بعضی چیزها را نمیشود ترک کرد، حتی اگر تمام دنیا به پا خیزند و دعوتت کند.

حضور دختران فوتبالیست که بعد از چندین روز اتفاقات و حواشی و تحت فشار بودن از سوی دشمن که به وجود آمده بود به میهنشان برگشتند و پای وطن ایستادند و نه وعدهای طلایی، نه هیچ تهدیدی، نه هیچ پیشنهاد وسوسهکنندهای نتوانست آنها را از خانه دور کند. بله با حس غرور وصف نشدنی آنها برگشتند و با از قدمهای محکم، نگاههای پر از صلابتشان میفهمیدیم که گویی میگفتند: «اینجا خانه ماست، این خاک ماست و ما پشت وطنمان ایستادهایم.
صدای جمعیت از گوشهوکنار میدان بالا میرفت و در فضا پخش میشد؛ کفزدنها و شعارهای «اللهاکبر» و «تیم ملی قهرمان خوش آمدید به ایران»، میان خندهها و اشکها گم میشدند و دوباره جان میگرفتند. در این میان، کودکانی که بر شانههای والدین نشسته بودند، برای جمعیت دست تکان میدادند؛ تصویری که ساده در ذهن مینشست اما معنادار بود چون پیوندی وطنی در لحظه میان هموطنان شکل میگیرد و اینجا ایران است جایی که مردمش، در بزنگاهها، کنار هم میایستند و حضورشان را بهجا میگذارند.

به عنوان بک هموطن نه یک راوی، حس میکردم که در میان این صداهای درهم، چیزی آرامتر اما عمیقتر جریان دارد؛ احساسی که نه در فریادها، که در مکثهای کوتاه و جلب شدن توجه مردم میان جملهها خودش را نشان میداد. نگاههایی که به هم گره میخورد، لبخندهایی که روی صورتها مینشست و اشکی که بیصدا میآمد [البته اشکی از سر شوق] انگار هرکس در دل خودش، معنای این لحظه را مرور میکرد؛ اینکه چرا اینجا ایستاده، چرا این صحنه برایش مهم است و چرا بازگشت دختران ایران اینطور دل یک ملت را به تپش انداخته.
میشنیدم که مردم زیر لب زمزمه میکردند: «این یعنی وطنپرستی… یعنی عشق عمیق به خاک، یعنی ایستادن وقتی همه چیز علیه توست. ضربالمثلی بود که میگفت خون خون رو میکشه حالا در سرزمین ما خاکاش مردم رو مجذوب خودش میکنه و به سمت خودش میکشه.»
و همین بود که همه چیز را روشن میکرد. وطنپرستی در در شعارهای بلند و حرفهای ساختگی یا صحنههای نمایشی نیست بلکه در همین لحظههای ساده و ملموس خودش را نشان میدهد؛ در تصمیمی کوچک اما به قدری بزرگ که همه را به وجد میآورد تصمیم در برگشتن به خانه، ایستادن پای خاک و مردم، وقتی دل و جانت با وطن یکی شده است. وقتی که هیچ طوفان و تهدیدی نمیتواند شعله عشق تو به خاکت را خاموش کند.

حالا هی این صحنههای مردم را برای مباداترین روز به یاد میسپارم که باد روزهای آخر اسفند پرچمها را در هوا تکان میداد و صداها مردم استوار ایران در میدان میپیچید و همهمهای که لحظهای بالا میگرفت و دوباره در جمعیت پخش میشد. در میان این شلوغی، چیزی آرام و قابلتامل جریان داشت؛ [حس بودن کنار هم.] اینکه آدمها، با همه تفاوتها، در لحظههایی مثل امشب، پشت هم میایستند، هوای هم را دارند و هیچکس را تنها نمیگذارند.
بدانیم که حضور مردم کنار دختران غرورآفرین فوتبالیست تبدیل شد به یک پیوند عمیق و این خاک فقط جغرافیا نیست رشتهایست که آدمها را در دورترین فاصلهها به هم وصل نگه میدارد. اینجا، میان همین صداها و قدمها، روشن شد که قصه انتخاب و ماندن در وطن چقدر شیرین است و همین این اتفاق را به جملهای نانوشته تبدیل کرد؛ جملهای که در نگاهها تکرار میشد: بعضی عشقها را نمیشود شکست داد چون ریشه در خاک دارند.



نظر شما